شمارهٔ ۵۸۴
رو ای صبا بر آن سرو دلستان که تو دانیزمین به بوس که منت در آن زمان که تو دانی
چو شرح حال تو پرسد ز محرمان به اشارتبگو که قاصدم از جانب فلان که تو دانی
پس از نیاز به او عرض کن چنانکه نرنجدحکایتی ز زبانم به آن زبان که تو دانی
اگر به خنده لب کامبخش خود نگشایدازو به گریه و زاری طلب کن آن که تو دانی
وگر به ابروی پرچین گره زند به کرشمهگرهگشائی ازین کار کن چنان که تو دانی
نشان خنده چو پیدا بود از آن لب نوشینهمان به خواه که گفتیم به آن لسان که تو دانی
به جز صبا که برد محتشم چنین غزلی رادلیر جانب آن سرو نکتهدان که تو دانی