شمارهٔ ۵۴۰
آمد به تیغ کین ره ارباب دین زدهطرف کله شکسته گره بر جبین زده
هم دستی دو نرگس او بین که وقت کاربر صید آن کشیده کمان تیر این زده
در پرده دارد آن مه مجلس نشین دریغرویی که طعنه بر مه گردون نشین زده
آن خردسال تاجو صراحی کشیده قدبسیار شیشهٔ دل ما بر زمین زده
از زخم و داغ تازهام امشب هزار بارخون سر ز جیب و شعله سر از آستین زده
دارد به ذوق تا نفس آخرین مرازخمی که بر من از نگه اولین زده
خوش وقت محتشم که دگر زین غزل برآبخوش نقشها ز خامه سحر آفرین زده