گنج

شمارهٔ ۵۴۱

به دست دیده عنان دل فکار مدهمرا ببین و به چشم خود اختیار مده
ز غیرت ای گل نازک ورق چو دامن پاککشیدی از کف بلبل به چنگ خار مده
به رشک دادن من در دو روزه رنجش خودهزار مست هوس را به بزم بار مده
به غیر کامده زان زلف تابدار به رنجبه غیر شربت شمشیر آب‌دار مده
غرور سد نگه شد خدای را زین بیششراب ناز به آن چشم پر خمار مده
بز جر منصب فرهادیم بده اماز حکم خسرویم سر به کوهسار مده
هزار وعدهٔ پر انتظار دادی و رفتکنون که وعده قتل است انتظار مده
گرفته تیغ تو چون در نیام ناز قرارنوید قتل به جان‌های بی‌قرار مده
اگر به هیچ نمی‌ارزم از زبون کشیمبه دست چشم سیه مست جان شکار مده
وگر به کار تو می‌آیم از برای خودمنگاه دار و به چنگال روزگار مده
غرض اطاعت حکم است محتشم زین نظمبه طول دردسر آن بزرگوار مده