شمارهٔ ۵۴۲
شبهای هجران همنشین از مهر او یادم مدههمسایه را دردسر از افغان و فریادم مده
از زاری و افغان من گردد دل او سخت ترای گریه بر آبم مران ای آه بر بادم مده
چون میرم و کین منش باقی بود ای بخت بدجز جانب دوزخ صلا زین محنت آبادم مده
زین سان که آن نامهربان شاد است از ناشادیمگر مهربانی ای فلک هرگز دل شادم مده
هر دم به داد آیم برت از ذوق بیداد دگرخواهی به داد من رسی بیداد کن دادم مده
هر دم کنم صد کوه غم در بیستون عشق تومن سخن جان دیگرم نسبت به فرهادم مده
گفتم به بیدادم مکش در خنده شد کای محتشمحکمت بر افلاطون مخوان تعلیم بیدادم مده