شمارهٔ ۵۴۳
پند گوی تو چهها تا به تو فهمانیدهکز منت باز به این مرتبه رنجانیده
ز آتش سرکش قهرت ز تو رو گردانستعاشق روی ز شمشیر نگردانیده
زان نگه قافلهٔ صبر گریزان وز پیمژهها تیغ در آن قافله خوابانیده
مژه بیش از مدد ابرویش از دل گذرانتیر پران و کمان گوشه نجنبانیده
چه روم بی تو به گشت چمن ای حور که هستباغ گل در نظرم دوزخ تابانیده
میکشم پای ز هنگامهٔ عشقت که فراقسخت چشم من ازین معرکه ترسانیده
محتشم شمع صفت چند بسوزی مرویخویش را کس به عبث این همه سوزانیده