شمارهٔ ۶۶
چون دم جان دادنم آهی ز جانان برنخاستآهی از من سر نزد کز مردم افغان برنخاست
گریه طوفان خیز گشت و از سرم برخاست دودباری از من گریه کم سرزد که طوفان برنخاست
گرچه شور شهسواران بود در میدان حسنعرصه تاز آن مه نشد گردی ز میدان برنخاست
دست و تیغ آن قبا گلگون نشد هرگز بلندبر سر غیری که ما را شعله از جان برنخاست
میرسد او را اگر جولان کند بر آفتابکز زمین چون او سواری گرم جولان برنخاست
ناوکی ننشست ازو بر سینهٔ پر آتشمکاتشم یک نیزه از چاک گریبان برنخاست
کشت در کوی رقیبم یار و کس مانع نشدیک مسلمان محتشم زان کافرستان برنخاست