گنج

شمارهٔ ۵۲۱

صیدی که لعب عشق فکندش به بند توضبط تو دید و جست برون از کمند تو
ای پای تا به سر چونی قند دلپسندافغان که طعمهٔ مگسانست قند تو
دست مرا که ساخته‌ای زیر دست غیرکوتاه به ز میوهٔ نخل بلند تو
چند افکنی در آتش سوزان دل مراهست این سیاه روز دل من پسند تو
ای مادر زمانه ببین کز خلاف عهدبا من چه می‌کند خلف ارجمند تو
دل برگرفتی ز تو جانا اگر بدیدر سینهٔ من آن دل هجران پسند تو
تلخی مکن که خنده نگهداشتن به زورمی‌بارد از لب و دهن نوشخند تو
امروز کو که باز بتر بیندت به منبدگوی من که دوش همی داد پند تو
چون محتشم بسی ز ندامت بسر زدمدستی که می‌زدم به عنان سمند تو