گنج

شمارهٔ ۵۲۲

ای همچو آهوان دلم دم شکار توجانها فدای آهوی مردم شکار تو
تا آهوان چشم تو رفتند از نظرچشمم سفید شد به ره انتظار تو
آهوی دشت از تو به کام و من اسیردر شهر مانده همچو سگان داغدار تو
حقاکه گر به خاک برابر کنی مرایک ذره بردلم ننشیند غبار تو
نبود غریب اگر به ترحم نظر کنیبر محتشم که هست غریب دیار تو