گنج

شمارهٔ ۵۵۰

بیش از دی گرم استغنا زدن گردیده‌ایغالبا امروز در آیینه خود را دیده‌ای
کلفتی داری و پنهان داری از من گوئیااین که با غیر الفتت فهمیده‌ام فهمیده‌ای
گشت معلومم که در گوشت چه آهنگی خوش استچون شنیدم کز غرض گو حال من پرسیده‌ای
چون شوی با غیر بد مخصوص خود گردانیمآلت اعراض غیرم خوب گردانیده‌ای
چون نمی‌رنجی تو از کس جز به جرم دوستیحیرتی دارم که از دشمن چرا رنجیده‌ای
پنبه‌ای در گوش نه تا ننهی از غیرت به داغاین که می‌گویند بدگویان اگر نشنیده‌ای
محتشم کافتاده زار از پرسش بی جای توکشته‌ای او را و پنداری که آمرزیده‌ای