گنج

شمارهٔ ۵۵۱

بر دل فکنده پرتو نادیده آفتابیدر پرده بازی کرد رخساره در نقابی
در بحر دل هوائی گردیده شورش انگیزوز جای خویش جنبید دریای اضطرابی
بی‌باک خسروی داد فرمان به غارت جاندیوانه لشگری تاخت بر کشور خرابی
گنجشک را چه طاقت در عرصه‌ای که آنجاگرم شکار گردد سیمرغ کش عقابی
خاشاک کی بماند بر ساحل سلامتاز قلزمی که خیزد آتش‌فشان سحابی
بر رخش عبرت ای دل زین نه که می‌دهد بازدادسبک عنانی صبر گران رکابی
از ما اثر چه ماند در کشوری که راندکام از هلاک درویش سلطان کامیابی
از نیم رشحه امروز پا در گلم چه سازمفردا که گردد این نم از سرگذشته آبی
زان لب که می‌فشاند بر سایل آب حیوانجان تشنه سئوالیست من کشته جوابی
دیروز با تو دل را صدپرده در میان بودامروز در میان نیست جز پردهٔ حجابی
ای محتشم درین بزم مردانه کوش کایامبهر تو کرده در جام مردآزما شرابی