گنج

شمارهٔ ۵۵۲

ای گل خودرو چه بد کردم که خوارم ساختیآبرویم بردی و بی‌اعتبارم ساختی
اختیار کشتنم دادی به دست مدعیدر هلاک خویشتن بی‌اختیارم ساختی
شرم از مهر و وفای من نبودت ای دریغکز جفا در پیش مردم شرمسارم ساختی
چون گشودی بهر دشنامم زبان دیگر به خشمکز ستم بسمل به تیغ آبدارم ساختی
چارهٔ کار خود از لطف تو می‌جستم مدامچاره‌ام کردی ز روی لطف و کارم ساختی
بعد قهر از یاریت امید لطفی داشتملطف فرمودی به قتل امیدوارم ساختی
محتشم آن روز روزم تیره کردی کز جنونبسته زنجیر زلف آن نگارم ساختی