گنج

شمارهٔ ۷۰

تو را بسوی رقیبان گذار بسیار استز رهگذار تو بر دل غبار بسیار است
تو از صفا گل بی‌خاری ای نگار ولیچه سود از این که بگرد تو خار بسیار است
مرا به وسعت مشرب چنین به تنگ میارکه ملک حسن وسیع است و یار بسیار است
ستم مکن که به نخجیر گاه حسن ز توشکار پیشه‌تر اندر شکار بسیار است
به حد خویش کن ای دل سخن که چون تو شکارفتاده در ره آن شهسوار بسیار است
بناز بار تمنای او بکش که هنوزبه زیر بار غمش بردبار بسیار است
صبا به لطف برانگیز گردی از ره دوستکه دیده‌ها به ره انتظار بسیار است
بگو بیا و بگردان عنان ز وادی نازکه در رهت دل امیدوار بسیار است
هنوز چون مگس و مور ز آدمی و پریبخوان حسن تو را ریزه‌خوار بسیار است
به یک خزان مکن از حسن خویش قطع امیدکه گلستان تو را نوبهار بسیار است
برون منه قدم از راه دلبری که هنوزچو محتشم به رهت خاکسار بسیار است