شمارهٔ ۶۹
گویِ میدانِ محبت سَرِ اهل نظر استگرد این عرصه مگردید که سر در خطر است
سینهٔ تنگ پر از آه و تُنُک پردهٔ رازچون کنم آه که یک پرده و صد پردهدر است
چه هنر، سوزِ تو گر دود برآرد ز جهانکه بسوزی تو و دود از تو نخیزد هنر است
کشت دیر آمدن صبحِ وصالم، گوییکه شب هجر مرا صبح قیامت سحر است
مژده ای دل، که به قصد تو مهی بسته کمرکه کمربستهٔ او صد مه زرّینکمر است
غیر میرد به تو هرگاه قرینم بینداین چو فرخنده قرانهای سعادتاثر است
تیغ بر کف چو کنی قصد سر مشتاقانبر سر محتشم آ کز همه مشتاقتر است