گنج

شمارهٔ ۶۸

با من بدی امروز زاطوار تو پیداستبدگو سخنی گفته ز گفتار تو پیداست
همت آئینهٔ نیر دلان صورت خوبتاین صورت از آئینهٔ رخسار تو پیداست
آن نکته سربسته که مستی است بیانشز آشفتگی بستن دستار تو پیداست
از خون یکی کرده‌ای امروز صبوحیاز سرخوشی نرگس خون‌خوار تو پیداست
ساغر زده می‌آئی و کیفیت مستیاز بی سر و سامانی رفتار تو پیداست
داری سر آزار که تهدید نهانیاز جنبش لبهای شکر بار تو پیداست
دزدیده بهم بر زده‌ای خاطر جمعیاز درهمی طره طرار تو پیداست
در حرف زدن محتشم از حیرت آن رورفته است شعور تو ز اشعار تو پیداست