شمارهٔ ۳۲۳
آن قدر شوق گل روی تو دارم که مپرسآن قدر دغدغه از خوی تو دارم که مپرس
چون ره کوی تو پرسم دلم از بیم تپدآن قدر ذوق سر کوی تو دارم که مپرس
سر به زانوی خیال تو هلالی شدهامآن قدر میل به ابروی تو دارم که مپرس
از خم موی توام رشتهٔ جان میگسلدآن قدر تاب ز گیسوی تو دارم که مپرس
صد ره از هوش روم چون رسد از کوی تو بادآن قدر بیخودی از بوی تو دارم که مپرس
جانم از شوق رخت دیر برون میآیدانفعال آن قدر از روی تو دارم که مپرس
محتشم تا شده خرم دلت از پهلوی یارآن قدر ذوق ز پهلوی تو دارم که مپرس
محتشم تا شده آن شوخ به نظمت مایلذوقی از طبع سخنگوی تو دارم که مپرس