گنج

شمارهٔ ۳۲۴

باز آشفته‌ام از خوی تو چندان که مپرستابها دارم از آن زلف پریشان که مپرس
از بتان حال دل گمشده می‌پرسیدمخنده‌ای کرد نهان آن گل خندان که مپرس
در تب عشق به جان کندن هجران شده‌امناامید آن قدر از پرسش جانان که مپرس
محتشم پرسد اگر حال من آن سرو بگوهست لب تشنه پابوس تو چندان که مپرس