گنج

شمارهٔ ۲۳۷

دی صبح دم که عارض او بی‌نقاب بودچیزی که در حساب نبود آفتاب بود
صد عشوه کرد لیک مرا زان میانه کشتنازی که در میانهٔ لطف و عتاب بود
از دام غیر جسته ز پر کارئی که داشتمی‌آمد آرمیده و در اضطراب بود
در انتظار دردم بسمل شدم هلاکبا آن که در هلاک من او را شتاب بود
تا در اسیر خانه آن زلف بود غیرمن در شکنجه بودم و او در عذاب بود
در صد کتاب یک سخن از سر عشق نیستگفتیم یک سخن که در آن صد کتاب بود
امشب کسی نماند که لطفی ندید ازوجز محتشم که دیدهٔ بختش به خواب بود