گنج

شمارهٔ ۲۳۶

امشب که چشم مست تو در مهد خواب بودمهد زمین ز گریهٔ من غرق آب بود
دیوانه‌ای که غاشیه داری به کس ندادتا پای شهسوار بلا در رکاب بود
دی کامد آفتاب و خریدار شد تو رابا مشتری مقابلهٔ آفتاب بود
در نامهٔ عمل ملک از آدمی کشانگر می‌نوشت جرم تو را بی حساب بود
از جنبش نسیم زد آتش به خرمنمآن روی آتشین که به زیر نقاب بود
تنها گذشت و یکقدم از پی نرفتمشپایم ز بس که در وحل اضطراب بود
بر خاک محتشم به تواضع گذر که اوروزی بر آستان تو عالیجناب بود