شمارهٔ ۷۳
خط ز رخت سر کشید سرکشی ای گل بس استوقت نوازش رسید ناز و تغافل بس است
نخل تو شد میوهٔ ریز از تو ندیدم بریجامه چو گل میدرم صبر و تحمل بس است
در ره مرغ دلم حلقه مکن زلف رابر سر سرو قدت حلقهٔ کاکل بس است
سایه ز خود گو ببر غیر تو گر خود هماستچتر همایون گل بر سربلبل بس است
تا ز نشاط افکنم غلغله در بزم انساز می نابم به گوش یک دو سه غلغل بس است
چند کشی محتشم بار تکبر ز خلقپشت تحمل خمید عجز تنزل بس است