گنج

شمارهٔ ۲۴۵

دی ز شوخی بر من آن توسن دوانیدن چه بودنارسیده بر سر من باز گردیدن چه بود
تشنه‌ای را کز تمنا عاقبت میسوختیآب از بازیچه‌اش بر لب رسانیدن چه بود
خسته‌ای را کز جفا می‌کردی آخر قصد جاندر علاجش اول آن مقدار کوشیدن چه بود
گر دلت نشکفته بود از گریهٔ پردرد منسر فرو بردن چو گل در جیب و خندیدن چه بود
گرنه مرگ من به کام دشمنان می‌خواستیبهر قتلم با رقیب آن مصلحت دیدن چه بود
ور نبودت ننگ و عار از کشتن من بعد قتلآن تاسف خوردن و انگشت خائیدن چه بود
محتشم ای گشته در عالم به دین‌داری عَلَمبَعدِ چندین ساله زهد این بُت‌پرستیدن چه بود