شمارهٔ ۲۴۶
یک دم ای سرو ز غمهای تو آزاد که بودیک شب ای ماه ز بیداد تو بیداد که بود
مردم از ذوق چودی تیغ کشیدی بر منکامشب از درد درین کوی به فریاد که بود
دور از بزم تو ماندم که ز میشستم دستورنه آن کس که مرا توبه ز می داد که بود
تا به خاک رهم از کینه برابر کردیآن که پا بر سرم از دست تو ننهاد که بود
بخت دور از تو چه میکرد به خواب اجلمآن که ننمود درین واقعه ارشاد که بود
چون به ناشادی مردم ز تو شادان بودمآن که ناشادی من دید و نشد شاد که بود
چون تو ماهی که نترسید ز آه من و دادخرمن محتشم دلشده برباد که بود