شمارهٔ ۱۵۸
زندگانی بی غم عشق بتان یکدم مبادهر که این عالم ندارد زنده در عالم مباد
باد عمرم آن قدر کز شاخ وصلت برخورمور نمیخواهی تو برخورداریم آن هم مباد
بیخدنگت یاد دارم صد جراحت بر جگرهیچ کس را این جراحتهای بیمرهم مباد
گر ز حرمانش ندارم زندگی بر خود حراممرغ روحم در حریم حرمتش محرم مباد
روز وصل دلبران گر شد نصیب دیگرانسایهٔ شبهای هجرت از سر ما کم مباد
گفتمش کز درد عشقت غم ندارم در جهانگفت هر عاشق که دردی دارد او را غم مباد
گر نباشد محتشم خوشدل به دور خط دوستاز بهار حسن او مرغ دلم خرم مباد