گنج

شمارهٔ ۱۵۹

شهریارا صاحبا رفتی خدا یار تو بادصاحب این بیستون خرگه نگهدار تو باد
در جهانگیری به یک گردش سراپای جهانهمچو مرکز در میان خط پرگار تو باد
کارفرمای قضا کاین برگ و سامان شغل اوستدایم اندر شغل سامان دادن کار تو باد
ار جهاد حیدری ور دفع اعدا میکنیدین ایزد را مدد ایزد مددکار تو باد
چشم دشمن تا نبیند روی نصرت را به خوابخار در چشمش ز دست بخت بیدار تو باد
خصم کز رشک تو خونها خورد بهر جبر آندر غزا خونش غذای تیغ خون بار تو باد
محتشم از بهر فتح و نصرت آن کامجولطف یزدان متفق به ایمن گفتار تو باد