شمارهٔ ۲۲۷
عاشق از حسرت دیدار تو آهی نکندکه درو غیر غنیمانه نگاهی نکند
آن چه با خرمن جانم بنگاهی کردیبرق هرچند بکوشد به گیاهی نکند
عشق تاراج گرت یک تنه با هر دو جهانکرد کاری که به یک کلبه سپاهی نکند
شدم از سنگدلیهای تو خورسند به اینکه کسی در دلت از وسوسه راهی نکند
منعم از ناله رسد پند دهی را که شودهدف تیر نگاه تو و آهی نکند
من گرفتم که نِگَه در تو گناه است ای بتبنده این حوصله دارد که گناهی نکند
دیدم آن زلف و تغافل زدم آهم برخاستنتوانست که تعظیم سیاهی نکند
آن چه با کوه شکیبم رخ تابان تو کردشعلهٔ آتش سوزنده به کاهی نکند
محتشم این همه از گریه نگردد رسواکه تواند کند گاهی و گاهی نکند