شمارهٔ ۱۹۰
چو ممکن نیست کان مه پاسبان محفلم سازدبکوشم تا سگ دنباله گیر محملم سازد
ازو چون پرده افتد برملا از من کند رنجشکه از همراهی خود با رقیبان غافلم سازد
کند بر من به تیغ آن بت گنه ثابت که هر ساعتز بیم جان به ناواقع گناهی قایلم سازد
ز دل بس رازهای پرده گر سر بر زند روزیکه دل فرسائی بار جفا نازک دلم سازد
ز فتانی به ایمائی کند واقف رقیبان رااجازت ده نگاهش چون به ابرو مایلم سازد
ز خارج پیچشیها در دمم باید شدن بیروندمی از مصلحت در بزم خود گر داخلم سازد
درونم محتشم زان مست کین خواهد شدن شادانولی روزی که دور چرخ ساغر از گلم سازد