گنج

شمارهٔ ۱۹۱

چراغی آمد و بر آفتاب پهلو زدکه دست حسن ویش صد طپانچه بر رو زد
بر این شکار به صد اهتمام اگرچه کشیدشکار بیشه دیگر کمان ولی او زد
درین سراچه چو جای دو پادشاه نبودیکی برفت و سراپرده را به یک سو زد
ز سیر دل ره او بست تیر دلدوزیکه این نهفته از آن گوشه‌های ابرو زد
ز سحر قوم خبر داد معجز موسیزمانه نقش کزان هر دو چشم جادو زد
ز ناز تا بتوان سنگ در ترازو نهکه عشق حسن تو را برد و برتر ازو زد
تو عذر دلبر نو محتشم بخواه که یاربه تازگی ره یاران ز قد دلجو زد