گنج

شمارهٔ ۳۷۵

این آینه‌گون سقف که آبیست معلقنسبت به من تشنه سرابیست معلق
این گوی که دستی نگهش داشته زان سویچون قطره آبی ز سحابیست معلق
دل می‌کنداز غب‌غب و روی تو تصورکز آتش سوزنده حبابیست معلق
کاکل که به بوسیدن دوشت شده مایلگوئی ز سر سرو غرابیست معلق
در حلقهٔ فتراک تو دایم دل بریانآویخته چون مرغ کبابیست معلق
این کاسه سر کاون پر نشئه ز عشقتاز بوالعجبی جام شرابیست معلق
در سینهٔ دل زیر و زبر گشته ز خویتلرزنده‌تر از قطرهٔ آبیست معلق
دل کز طمع لعل تو افتاده در آن زلفآویخته مرغی ز طنابیست معلق
از هر مژه محتشم ای گوهر سیراباز بهر نثارت در نابیست معلق