شمارهٔ ۱۱۱
گرچه پای بندی عشق بیزنجیر نیستاز گریزش نیز غافل بودن از تدبیر نیست
در تصرف کوش تا عشقم شود کامل عیارکانچه مس را زر تواند ساخت جز اکسیر نیست
حسن افسون است و دل افسونپذیر اما اگرنیست افسون دم در افسون ذرهای تاثیر نیست
صید را هرچند زود خود برون آرد ز قیددر طریق ضبط او صیاد بیتقصیر نیست
پس برای مرهمی خوارم مکن کاندر دلمخار خاری هست اما زخم تیغ و تیر نیست
ز اعتماد آن که در زلفت به یک تارم اسیرچندم آری در جنون این تار خود زنجیر نیست
سر مده خیل ستم را در دل من چون هنوزیک سر این کشور تو را در قبضهٔ تسخیر نیست
صید را اینجا خطر دارد تو خاطر جمعدارای دل وحشی که این صیاد وحشیگیر نیست
در وصال اسباب جمع و محتشم محروم از اووصلت معشوق و عاشق گوئیا تقدیر نیست