شمارهٔ ۱۱۰
بیتصرف حسن را در هیچ دل تاثیر نیستبیوقوف کیمیاگر نفع در اکسیر نیست
کلک مانی سحر کرد و بر دلی ننهاد بندکانچه مقصود دل است از حسن در تصویر نیست
دست عشقت کز تصرفهای کامل کوته استهست دامنگیر من اما گریبانگیر نیست
شهر را کردن حصار و بر ظفر دادن قراردخل در تسخیر میدارد ولی تسخیر نیست
قلعهٔ دل سالم از کوته کمندیهای توستورنه در امداد خیل حسن را تقصیر نیست
شاه عشقت با همه کامل عیاریها زدهسکهای در کشور دل کایمن از تغییر نیست
بند نامضبوط و صید بسته قادر بر نجاتصید بند ایمن که پای صید بیزنجیر نیست
عشقت از معماری دل دور دارد خویش رااین کهن ویرانه گویا لایق تعمیر نیست
از تو دارد محتشم دیگر شکایتها بلیجمله را گنجایش اندر حیز تقریر نیست