گنج

شمارهٔ ۱۰۹

گرچه قرب درگهت حد من مهجور نیستگر به لطفم گهگهی نزدیک خوانی دور نیست
شمع مجلس در شب وصل تو سوزد من ز هجرچون نسوزم کاین سعادت یک شبم مقدور نیست
با تو نزدیکان نمی‌گویند درد دوریمآری آری تندرستان را غم رنجور نیست
حور می‌گفتم تو را خواندی سگ کوی خودمسهو کردم جان من این مردمی در حور نیست
این که می‌سازیم بر خوان غمت با تلخ و شورجز گناه طالع ناساز و بخت شور نیست
موکبت را دل چو با خود می‌برد ای آفتابتن چرا در سایهٔ آن رایت منصور نیست
محتشم را محتشم گردان به اکسیر نظرکان گدا را چون گدایان سیم و زر منظور نیست