شمارهٔ ۴۸۲
ساخت شب مرا سیه دود دل فکار منروزم اگر چنین بود وای به روزگار من
چون دهد از غم توام آه به باد نیستیآینهٔ سپهر را تیره کند غبار من
ابر بلابرون خیمه ز موج خیز غمچون ز درون علم کشد آه شراره بار من
تا تو قرار دادهای قتل مرا به تیغ خودصبر فرار کرده است از دل بیقرار من
تا ز نظارهات مرا ساخت به عشق مبتلاگوشه بگوشه میجهد چشم گناهکار من
به ز نخست محتشم باز رسم به کار خودگر دگر آن غزاله را چرخ کند شکار من