گنج

شمارهٔ ۲۲۱

گر بر من آرمیده سمندش گذر کنداو صد هزار تندی ازین رهگذر کند
زان لعل اگر دهد همه دشنام آن نگارصد بار از مضایقه خونم جگر کند
چشمش چو کار من به نخستین نگاه ساختنگذاشت غمزه‌اش که نگاه دگر کند
دی گرمیش به غیر نه از روی قهر بودافروخت آتشی که مرا گرمتر کند
پیکان او ز سینه من می‌کشد طبیبکو باده اجل که مرا بی خبر کند
آواره‌ای کجاست که در کوی عاشقیبا خاک ره نشیند و با ما به سر کند
گر جان کشی به کین ز تن محتشم برونباور مکن که مهر تو از دل به در کند