گنج

شمارهٔ ۲۲۰

بلا به من که ندارم غم بقا چکندکسی که دم ز فنا زد باو بلا چکند
نشانده بر سر من بهر قتل خلقی رامن ایستاده که آن شوخ بی‌وفا چکند
به قتل ما شده گرم و کشیده تیغ چو آبمیان آتش و آبیم تا خدا چکند
کشی به جورم و گوئی که خونبهای تو چیستشهید خنجر تو با جان مبتلا چکند
به دست عشق تو دادم دل و نمی‌دانمکه داغ هجر تو با جان مبتلا چکند
چو آشنای تو شد دل ز من برید آریتو را کسی که به دست آورد مرا چکند
دوای عشق تو صبر است و محتشم را نیستتو خود بگو که به این درد بی دوا چکند