شمارهٔ ۲۵۵
باز ما را جان به استقبال جانان میرودتن به جا میماند و دل همره جان میرود
باز جیبی چاک خواهم زد که دستم هر زمانبیخود از وسواس دل سوی گریبان میرود
باز خواهم در خروش آمد که وقت حرف صوتبر زبان نطقم اول آه و افغان میرود
باز خواهم غوطه زد در خون که از بحر درونسوی چشمم ابر خون باری شتابان میرود
باز دست از دیده خواهم شست گز عیب کسانمیکند ایما که آن یوسف ز کنعان میرود
باز محکم میشود با درد پیمان دلمکاینچنین بردم گمان کان سست پیمان میرود
باز لازم شد وداع جان که هردم هاتقیبا دلم آهسته میگوید که جانان میرود
باز درخواب پریشان دیدنم شب تا به روزچون نباشم کز کف آن زلف پریشان میرود
محتشم در عشق رفت آن صبر و سامانی که بودبخت اکنون از من بیصبر و سامان میرود