شمارهٔ ۲۶۸
ز خانه ماه به ماه آفتاب من بدر آیدمن آفتاب ندیدم که ماه ماه برآید
قدم کند از بیم پاس غیر توقفبه من گهی که ازان غمزه قاصد نظر آید
ز ناز داده کمانی به دست غمزه که از ویگزندهتر بود آن تیر که آرمیدهتر آید
قلم چو تیر کند در پیام شخص اشارتبه جنبش مژه از دود دل به هم خبر آید
رسید و در من بی دست و پا فکند تزلزلچو صید بسته که صیاد غافلش به سر آید
هزار حرف که از من کند سئوال چه حاصلکه من ز نطق برآیم چو او به حرف درآید
به اینطرف نگه تیز چند صید نزاریبه ناوکی جهد از جا که بر یکی دگر آید
دو چشم جادویت آهسته از کمان اشارتزنند تیر که در سنگ خاره کارگر آید
فضای دیده پرخون محتشم ز خیالتحدیقهایست که آبش ز چشمه جگر آید