شمارهٔ ۲۶۷
به خاکم آن بت اگر با رقیب درگذر آیدز مضطرب شدن من زمین به لرزه درآید
به دشت و کوه چو از داغ عشق گریم و نالمز خاک لاله بروید ز سنگ ناله برآید
ز غمزه تیر نگه دیر در کمان نهد آن مهولی هنوز بود در کمان که بر جگر آید
نشانه گم شود از غایت هجوم نظرهاچو تیر غمزه آن شوخ از کمان بدر آید
گمان می کشی اش آتشم به خرمن جان زدنعوذبالله از آن دم که مست در نظر آید
تو را به بر من کوتاه دست چون کشم آسانکه با خیال تو دستم به زور در کمر آید
زمانه خوی تو دارد که تیزتر کند از کینبه جان محتشم آن نیشتر که پیشتر آید