شمارهٔ ۳۴
تا همتم به دست طلب زد در بلادربست شد مسخر من کشور بلا
دست قضا به مژده کلاه از سرم ربودچون مینهاد بر سر من افسر بلا
آن دم هنوز قلعه مهدم حصار بودکاورد عشق بر سر من لشکر بلا
بر کوهکن ز رتبه مقدم نوشتهاندنام بلا کشان تو در دفتر بلا
تا بنده بود بیتو به داغ جنون اسیرتابنده بود بر سر او افسر بلا
تا هست کاکل تو بلاجو عجب اگرکاهد زمانه یک سر مو از سر بلا
مردیست مرد عشق که دایم چو محتشمدر یوزه مراد کند از در بلا