گنج

شمارهٔ ۳۳

نشانده شام غمت گرد دل سپاهی راکه دست نیست بدان هیچ پادشاهی را
پناه صد دل مجروح گشته کاکل توچه پردلی که حمایت کند سپاهی را
جز آن جمال که خال تو نصب کردهٔ اوستکه داد مرتبه خسروی سیاهی را
به نیم جان چه کنم با نگاه دم‌به‌دمشکه صدهزار شهید است هر نگاهی را
دلی که جان دو عالم به باد دادهٔ اوستدر او اثر چو بود ناله‌ای و آهی را
مرا ز وصل بس این سروری که همچو هلالز دور سجده کنم گوشهٔ کلاهی را
برای مهر و وفا کند کوه‌کن صد کوهولی نکند ز دیوار هجر کاهی را
رو ای صبا و به آن سرو پاک‌دامن گوکه از برای تو کشتند بی‌گناهی را
جهان ز فتنهٔ چشمت پر است زان خم زلفنما به محتشم ای گل گریزگاهی را