گنج

شمارهٔ ۳۲۶

خموشیت گره افکند در دل همه کسبگو حدیثی و بگشای مشکل همه کس
بدان که هر نظری قابل جمال تو نیستمکن چو آینه خود را مقابل همه کس
رخی که بال ملک را خطر ز شعلهٔ اوستروا بود که شود شمع محفل همه کس
عداوتم به دل کاینات داده قرارمحبتی که سرشتست در دل همه کس
زمانه گشت پرآشوب و من به این خوش دلکه از خیال تو خالی شود دل همه کس
ز رشک مایل مرگم که از غلط کاریستبه غیر محتشم آن سرو مایل همه کس