شمارهٔ ۲۸۷
ای شربت جفای تو هم تلخ و هم لذیذخصمانه حرفهای تو هم تلخ و هم لذیذ
رد جام عشوه ریخته میها به زهر چشمچشم غضب نمای تو هم تلخ و هم لذیذ
صلح و حیات و مرگ بهم دادهای که هستوقت غضب ادای تو هم تلخ و هم لذیذ
دی زهر و انگبین بهم آمیختی که بوددشنام جان فزای تو هم تلخ و هم لذیذ
ای دل ز خشم و صلح به آن لب سپرده یارصد شربت از برای تو هم تلخ و هم لذیذ
امشب دهنده می و نقلی که صد اداستبا لعل دلگشای تو هم تلخ و هم لذیذ
در عشق کس نداد شرابی به محتشماز ماسوا سوای تو هم تلخ و هم لذیذ