شمارهٔ ۲۸۸
بس که چون باران نیسان ای سحاب خوش مطراز زبان ما دعا میبارد از دست تو زر
شورهزار وقت ما و کشتزار عمر توتا ابد خواهند بود از باغ جنت تازه تر
کو بیان خسرو و طی لسان و عمر نوحکاید این الکن زبان از عهدهٔ شکرت بدر
روزگاری بودم از ناقابلان لطف تومنت ایزد را که زود آن روزگار آمد به سر
شهریارا گر ز دست اقتدارت تا به حشربر سرم تیغ و تبر بارد و گر در و گوهر
سر مبادم گر سر موئی ز نفع و ضر آندر کتاب دعوتم حرفش شود زیر و زبر
تا جهان باشد تو باشی کامکار و کامرانتا فلک گردد تو گردی نامدار و نامور
در پناهت تا قیامت زینت عالم دهندبا علیخان میرزا آن عالم آرای دگر
در ثنایت محتشم توفیق یابد گر بودیک دو روزی دیگرش باقی ز عمر مختصر