شمارهٔ ۴۳۰
به دشمن یارئی در قتل خود از یار میفهمماشارتها که هست از هر طرف در کار میفهمم
ازین بیوقت مجلس بر شکستن در هلاک خودنهانی اتفاق یار با اغیار میفهمم
چو پرکارانه طرح قتل من افکنده آن بدخوکه آثار غضب در چهرهاش دشوار میفهمم
به میخوردن مگر هر دم ز مجلس میرود بیرونکه پی پرکاری امشب در آن رفتار میفهمم
چو نرگس بس که امشب یار استغنار کند با منسرش گرمست از پیچیدن دستار میفهمم
به نامحرم نسیمی دارد آن گل صحبت پنهانمن این صورت ز رنگ آن گل رخسار میفهمم
ز عشق تازه باشد محتشم دیوان نگارندهچو مضمونها که من زان کلک مضمون بار میفهمم