شمارهٔ ۴۲۹
گر من به مردن دل نهم آسوده جانی را چه غموز مهر من گرجان دهم نامهربانی را چه غم
از تلخی هجرم چه باک آن شوخ شکرخنده رااز لب به زهر آلوده شیرین دهانی را چه غم
دل خون شد و غمگین نشد آن خسرو دلها بلییک کلبه گر ویران شود کشورستانی را چه غم
ز افتادنم در ره چه باک آن شوخ چابک رخش راخاری گر افتد در گذر سیلاب رانی را چه غم
من خود ره آن شهسوار از رشک میبندم ولیگر بگذرد آب از رکاب آتش عنانی را چه غم
ای دل برون رفتن چه سود از صید گاه عشق اوصید ار گریزد صد قدم زرین کمانی را چه غم
چون نیست هیچت محتشم ز آشوب دوران غممخورصدخانه گر ویران شود بیخانمانی را چه غم