شمارهٔ ۴۳۱
به فنا بنده رهی میدانمره به آرامگهی میدانم
سیهم روی اگر جز رخ توآفتابی و مهی میدانم
دارد آن بت مژه چندان که دروهر نگه را گنهی میدانم
نگهی کرد و به من فهمانیدکه ازین به نگهی میدانم
گر ره صومعه را گم کردمبه خرابات رهی میدانم
داغهای دل خود را هر یکسکه پادشهی میدانم
محتشم سایهٔ آن یکه سوارمن فزون از سپهی میدانم