گنج

شمارهٔ ۳۹۸

تو چون رفتی به سلطان خیالت ملک دل دادمغرض از چشم اگر رفتی نخواهی رفت از یادم
تو آن صیاد بی‌قیدی که با قیدم رها کردیمن آن صیدم که هرجا می‌روم در دام صیادم
اگر روزی غباری آید و گرد سرت گرددبدان کز صرصر هجر تو دوران داده بربادم
وگر بر گرد سروت مرغ روحی پر زند میدانکه افکنده است از پا حسرت آن سرو آزادم
چو بازآئی به قصد پرسشی بر تربتم بگذرکه آن‌جا نوحه دارد بر سر تن جان ناشادم
به فریادم من بیمار و دل در ناله است اماچنان زارم که هست آهسته‌تر از ناله فریادم
نهی چند ای فلک بار فراق آن پری بر منز آهن نیستم جان دارم آخر آدمی زادم
مکن بر وصل این شیرین لبان تکیه،‌ تو ای همدمکه من دیروز خسرو بودم و امروز فرهادم
نهادم محتشم بنیاد صبر اما چه دانستمکه تا او خواهد آمد صبر خواهد کند بنیادم