گنج

شمارهٔ ۹۹

دلت امروز به جا نیست دگر چیزی هستسنبلت را سرما نیست دگر چیزی هست
آن که دیشب به من گفت و ز بزمش راندیاز تو امروز جدا نیست دگر چیزی هست
طوطی نطق حریفان همه لال است و به کسخلقت آئینه‌نما نیست دگر چیزی هست
بزم حالیست ز نا محرم و از چهرهٔ رازخاطرت پرده گشا نیست دگر چیزی هست
سخنت با من و چشمت که سراپاست نگاهبر من بی سرو پا نیست دگر چیزی هست
عقل گفت این همه ناز است دگر چیزی نیستغمزه‌اش گفت چرا نیست دگر چیزی هست
محتشم این همه تلخی و ترش ابروئیناز آن حور لقا نیست دگر چیزی هست