گنج

شمارهٔ ۴۴۸

به من حیفست شمشیر سیاست‌دار عبرت همکه بردم جان ز هجر و می‌برم نام محبت هم
یک امشب زنده‌ام از بردن نامت مکن منعمکه فردا بی‌وصیت مرده باشم بی‌شهادت هم
تو چون با جور خوش داری خوشا عمر ابد کز توکشم بار جفا تا زنده باشم بار منت هم
به نوعی کرده درخواهم غم افسانهٔ عشقتکه بیدارم نسازد نفخه صور قیامت هم
به بزمت غیر پر گردیده گستاخ آمدم دیگرکه دست قدرتش کوتاه سازم پای جرات هم
مده با خود مجال دستبازی باد را ای گلکه جیب حسن ازین دارد خطر دامان عصمت هم
سگی ناآشنائی کز وجودش داشتی کلفتهوای آشنائی با تو دارد میل الفت هم
کسی کز بیم من در صحبت او لال بود اکنونزبان گر دست پیدا دار و آهنگ نصیحت هم
ز محرم بودن بزمش ملاف ای مدعی کانجامرا پیش از تو بود این محرمی بیش از تو حرمت هم
ز قرب غیر خاطر جمع‌دار ای محتشم کانجاقبول اندر تقرب دخل دارد قابلیت هم