شمارهٔ ۴۱
دیشبش در خواب دیدم با رخ چون آفتابآن چنان فرخ شبی دیگر نمیبینم به خواب
بسته آتشپارهٔ من تیغ و من حیران که چونبسته باشد در میان آتش سوزنده آب
خانهها در بادخواهد شد چه از دریای چشمخیمهها بیرون زند خیل سرشگم چون حباب
تا قضا بازار حسنت گرم کرد از دست توآنقدر در آتش افتادم که افتاد از حساب
بحر اشک من که در طوفان دم از خون میزندگر سحاب انگیز گردد خون ببارد از سحاب
رویت از هم پیکرم تا چند پی در پی مراماه سیمائی چو سیماب افکند در اضطراب
محتشم مرغ دلم تا صید آن خونخواره شدصد عقوبت دید چون گنجشک در چنگ عقاب