شمارهٔ ۲۷۰
غمزهاش دست چو بر غارت جان بگشایدفتنه صد ناوک پر کش ز کمان بگشاید
گر اشارت کند آن غمزه به فصاد نظردر شب تار به مژگان رگ جان بگشاید
زان اشارت به عبارت چه رسد نوبت حرفسحر بندد لب و اعجاز زبان بگشاید
با ته پیرهنش چون ببر آرم که فتدرعشه بر دست تصرف چو میان بگشاید
سازدم چون تف صحرای جنون سایه طلبمرغ غم بال کران تا به کران بگشاید
بهر خاشاک دل ما شده گرداب بلااژدهائی که پی طعمه دهان بگشاید
صبح محشر نفس صور چو افتد به شماردادخواهان تو را راه فغان بگشاید
تا شه وصل به دولت نزند تخت دوامکی در مملکت امن و امان بگشاید
باد سرگشته به راه غمت آن سست قدمکه چو پر کار بهم کام گران بگشاید
مدعی را ببر آن گونه به گردون که دلمرشته از بال و پر مرغ کمان بگشاید
می بکش با کس و مگذار که آه من زارپرده از چهرهٔ صد راز نهان بگشاید
کاه دیوار شدن محتشم اولیست که عشقکوچهای هست که راه تو از آن بگشاید