گنج

شمارهٔ ۳۶۶

چو بر من زد آن ترک خون خوار تیغشد از خون گرمم شرر بار تیغ
شدم آن چنان کشته او به میلکه از میل من شد خبردار تیغ
نه چابک‌تری از تو هست ای اجلباو سر فرو آر و بسپار تیغ
چه جائیست کوی تو کانجا مدامز در سنگ بارد ز دیوار تیغ
ازین بزم اگر دفع من واجبستبنه ساغر از دست و بردار تیغ
شود بر زبان تا وصیت تمامخدا را زمانی نگهدار تیغ
شده چشم مست تو خنجر گذارتو در دست این مست مگذار تیغ
بقا سر بجیب فنا در کشداگر برکشد آن ستمکار تیغ
سگ آن دلیرم که وقت غضبشود پیش او محتشم وار تیغ